وبلاگ ما

آخرین اتفاقات در کافه ما

نگاهی فرامتنی به نمایش «می‌خواستم اسب باشم»

نگاهی فرامتنی به نمایش
«می‌خواستم اسب باشم»
عبداله باقری حمیدی
رویدادهای جنگ دوم جهانی بخش بزرگی از گفتمان ادبیات را شکل می‌دهد. پذیرشِ ایدئولوژیِ نازیسم در جامعه‌یِ آلمان و تلاش پرشور مردم فریب‌خورده برای اجرای خواسته‌های آن فاجعه‌ای بزرگ پدید آورد. متن‌های ادبی فراوانی بر پایه‌یِ رویدادهای شگفت‌انگیز دوران جنگ نوشته شده‌اند و همگی تلاش دارند تا آگاهی انسان‌ها از نتیجه‌یِ چنان دیوانگیِ سیاسی و پشتیبانی مردمی از آن را به نمایش بگذارند. کشتار یهودیان در اروپا توسط نیروهای نازی بخشی اندوهناک از تاریخ بشر در دوران مدرن است. پرداختن به متن‌هایی با موضوعِ «جنگ دوم جهانی» نیازمند بررسی متن‌های فراوان دیگری است که بر متن مورد مطالعه روشنایی آگاهی‌بخش بیفکند. در نقد نمایشِ «می‌خواستم اسب باشم» از محمد چرمشیر به بررسی فرامتن نیاز جدی حس می‌شود.

محمد چرمشیر نمایشنامه‌یِ «می‌خواستم اسب باشم» را بازخوانیِ «خاطرات یک دختر جوان» نوشته‌یِ اَن فرانک (Anne Frank) نامیده است. کتاب «خاطرات یک دختر جوان» در سال ۱۹۴۶ چاپ شد. از زمان چاپ تا کنون میلیون‌ها انسان کتاب را خوانده‌اند. کتاب «خاطرات یک دختر جوان» پایداری روح انسان را در برابر شرایط بسیار دشوار نمایش می‌دهد. نمایشِ «می‌خواستم اسب باشم» برشی کوتاه از زندگی چهار بانوی یهودی در یکی از روزهای «سبت» در یک زیرزمین است. خانم وان‌دان مانند یک رابی (یا رَبّای Rabi) یهودی در میان جمع است. خانم وان‌دان با همسرش و یک پسر جوان بنام «پیتر» در زیرزمین گرفتار است. گروه دیگر مادر، دو دختر جوانسالش بنام‌های مارگوت و اَن و پدرشان در زیر زمین هستند. چهار خانم قرار است روز سبت را در پشت میزی با خوردنِ سیب‌زمینی برگزار کنند.
گفتگوی خانم‌ها با خواندن تورات آغاز می‌شود. نخست مارگوت چند آیه از سِفرآفرینش را می‌خواند و سپس اَن آیه‌هایی را می‌خواند. سرانجام خانم وان‌دان آیه‌هایی را می‌خواند و کشمکش دراماتیک بین او و اَن آغاز می‌شود. به گمان خانمِ وان‌دان، اَن از خودش به تورات سخنانی افزوده است. کشمکش روی سخن خدا و سخن آدمی است. در گمانِ خانم وان‌دان هر صدایی از سوی خدا جاری می‌شود. خدا دانای مطلق است و هر سخنی را می‌داند، پس نیازی نیست که انسان سخنی بگوید. باید تلاش کرد صدای سخن خدا را شنید. اَن جوان ذهن خویش را به دنیای بیرون می‌کشاند و تصوری همگانی را بر زبان می‌آورد: در بیرون تنها صدای هیتلر شنیده می‌شود. پس آن هم صدای خداست. اَن، هیتلر و خدا را یکی می‌پندارد. اَن نیایش‌های روزانه‌یِ خود را یادآوری می‌کند و در برابر این انتظار بنیادین درمانده می‌شود: همیشه منتظرم خدا با من حرف بزنه! خانم وان‌دان چنین انتظاری را بی‌ایمانی به خدا می‌پندارد. اَن موقعیت دشوار و زندانی‌گونه‌یِ خودشان را از موقعیتی که خدا در تورات قول داده متفاوت می‌یابد. اَن گرفتار این پارادوکس است که عهد خدا با مومنان یهودی به‌جایی نرسیده است و شرایط به‌گونه‌ای است که آن‌ها در روز سبت نیز باید در رنج و ترس باشند.
بازگشتِ مارگوت با خبر تبِ پیتر موضوعِ دشوار جنسیت را پیش می‌کشد. خانمِ وان‌دان شعر کودکانه‌ای را می‌خواند: «می‌خواستم اسب باشم، اما قورباغه‌ای شدم با…». خانم وان‌دان تسلیم زنان به قوانین دنیای مردها را با حسرت پنهان در این شعر بیان می‌کند. خانم وان‌دان آشکارا می‌گوید که هیچ وقت روحیه‌یِ زنانه نداشته است. او پایان آن شعر کودکانه را با حسرتی اندوهبار بیان می‌کند: «می‌خواستم اسب باشم، پرنده‌ای شدم با بال‌های مرگ». زنان در موقعیت سختی گرفتار شده‌اند و آرزوهایشان هم به ناکامی انجامیده است. مارگوت موضوع «رحمت و خشم» خدا را به میان می‌کشد. در گمان خانم وان‌دان خشم خدا نیز برای مردم رحمت است. این سخن با استعاره‌یِ خشم حاکم بر جهان در سالهای ۱۹۳۹-۱۹۴۵ سازگار نیست. خشم هیتلر – که خداست – رحمتی برای مردم نیست. این گفتگو خشم اَن جوان را به دنبال دارد. تفسیر اَن از پدیده‌یِ جنگ و زندگی پنهان یهودی‌ها در زیر زمین نشانی از رحمت خدا ندارد. مادر تلاش دارد مهربانی نهفته در تنبیه مادرانه را شکلی از رحمت خدا در شکل خشم توجیه کند. روح شورشی جوانها (اَن و مارگوت) چنان توجیهی را نمی‌پسندد. گفتگوی مارگوت و اَن موضوع جاودانگی و نابودی وجود را طرح می‌کند. دو خواهر جوان از پیتری گفتگو می‌کنند که مارگوت عاشقش است، اما پیتر عاشق اَن است. دشواری عملی شدن این عشق و تنگنای زندگی در زیر زمین پیتر را به فکر نابودی خود رسانده است. پیتر برادرزاده‌یِ همسر خانمِ وان‌دان است. خودکشی پیتر در حمام خانه‌یِ زیر زمینی سبب می‌شود‌ خانمِ وان‌دان احتیاط را فراموش کند و از زیرزمین بیرون برود. اَن نیز با نیایشی اندوهبار تفکر خانمِ وان‌دان در آغاز نمایشنامه را بیاد می‌آورد: دلم را گرم گردان تا بدانم برای چه به انتظار نشسته‌ام: ترا و مرگ را… .

نمایشنامه تلاش دارد در گفتگوی چهار زنِ گرفتار در زیر زمین‌ِ یک خانه، ترس و نیاز به خدا را در زمان وحشت آدمی بیان کند. این نمایشنامه‌ تغییرات شخصیتی را نیز نشان می‌دهد. خانم وان‌دان در آغاز نمایشنامه تسلیم مشیت خداوندی است و همه را به تسلیم در برابر آن و سکون دعوت می‌کند. در پایان از پله‌ها بالا می‌رود تا دنیای روی زمین را با تمام خطرهایش تماشا کند. اَن بی‌ایمان در آغاز نمایش، در پایان با زبان نیایش و زبان اشک‌هایش با خداوند سخن می‌گوید. مارگوت در بین زندگی و مرگ گرفتار فکرِ نابودی وجودی است. مادر نیز سکون و تسلیم در برابر خدا را فراموش کرده و هیتلر و خدا را یکی می‌پندارد.
در اجرای نمایش به کارگردانی سیامک افسایی، صحنه با یک میز غذاخوری و چهار صندلی در پیرامونش برای نشستن خانم‌ها آراسته شده بود. در سمت چپ رادیویی روی یک چهارپایه بود که تنها یک‌بار در سخن اَن اشاره‌ای به آن ‌رفت. پوشش و گریم بازیگر نقش خانمِ وان‌دان چنان مناسب بود که یک زن یهودی رابی به ذهن تماشاگر می‌آمد. بی‌حرکتی مادر روی صحنه و نداشتن هیچ نقشی در گفتگوی دراماتیک روی صحنه او را به یک فرد اضافی تبدیل کرده بود.
عکس: آیدا تیمورلوئی

کپی رایت © تمامی حقوق برای سایت جشنواره محفوظ می باشد.